‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، مرداد ۲

د ر غــرب یـه خـبــری هـسـت

بعد از نوشتن پست نوع دوستی داشتم کتاب سوپ جوجه برای روح ، از آقای جک کنفیلد ( یکی از پژوهشگران و نظریه پردازان قانون جذب) رو می خوندم که به این داستان رسیدم چون می خواستم از عواطف و احساسات جماعت ینگه دنیا و ملت بی احساس اونجا که بچه هاشون رو از خونه بیرون می کنند تا بروند دنبال کارشون و انگار نه انگار بچه ای داشتند و دارند ، یا ملتی که نسبت به هم نوعان خودشون هیچ احساسی ندارند و چون بی ایمان هستند و دین راست و درستی هم ندارند کاری به کار خیر و شر همدیگه ندارند، براتون مطلب بنویسم ولی با خوندن این داستان دیدم هیچ حرف و حدیثی نمی تونه بهتر از این قصه واقعی نشان دهنده عواطف و احساسات یک مادر به فرزندش یا مردمی به هم نوعشون در ینگه دنیا باشد . و از این بابت داستان رو ترجمه نکردم و عین متن رو نوشتم فقط به این خاطر که حس واقعی ماجرا رو احساس کنید و اگه اشک تو چشماتون جمع شد اصلا نگران سرازیر شدنش نباشید .ولی یادمون باشه که برای برجسته نشون دادن خودمون هیچوقت ، هیچوقت و هیچوقت دیگران رو نکوبیم و بد جلوه ندهیم کاری که سالهای سال تو این کشور داره انجام میشه وبرای اینکه بگیم ما از همه بهتریم نمیگیم که چی هستیم و چه داریم فقط میگیم که دیگران بدند و هیچی ندارند
The 26-year-old mother stared down at her son who was dying of terminal leukemia. Although her heart was filled with sadness, she also had a strong feeling of determination. Like any parent, she wanted her son to grow up and fulfill all his dreams. Now that was no longer possible. The leukemia would see to that. But she still wanted her son's dreams to come true.
She took her son's hand and asked,"Bopsy, did you ever think about what you wanted to be when you grew up? Did you ever dream and wish about what you would do with your life?"
"Mommy, I always wanted to be a fireman when I grew up."
Mom smiled back and said, "Let's see if we can make your wish come true."Later that day she went to her local fire department in Phoenix, Arizona, where she met fireman Bob, who had a heart as big as Phoenix. She explained her son's final wish and asked if it might be possible to give her six-year-old son a ride around the block on a fire engine.
Fireman Bob said, "Look, we can do better than that. If you will make him an honorary fireman for the whole day. He can come down to the fire station, eat with us, go out all the fire calls, the whole nine yards! And, if you will give us his sizes, we'll get a real fire uniform made for him, with a real fire hat – not a toy one – with the emblem of the Phoenix Fire Department on it, a yellow slicker like we wear and rubber boots. They're all manufactured right here in Phoenix, so we can get them fast."
Three days later fireman Bob picked up Bopsy dressed him in his fire uniform and escorted him from his hospital bed to the waiting hook and ladder truck. Bopsy got to sit to on the back of the truck and help steer it back to the fire station. He was in heaven.
There were three fire calls in Phoenix that day and Bopsy got to go out on all three calls. He rode on different fire engine, the paramedics' van and even the fire chief's car. He was also videotapes for the local news program.
Having his dreams come true, with all the love and attention that was lavished upon him, so deeply touched Bopsy that he lived three month longer than any doctor thought possible.
One night all of his signs began to drop dramatically and the head nurse, who believed in the hospital concept that no one should die alone, began to call the family members to the hospital. Then she remembered the day Bopsy had spend as a fireman , so she called the fire chief and ask if it would be possible to send a fireman in uniform to the hospital to be with Bopsy as he made his transition.
The chief replied, "We can do better than that. We will be there in five minutes. Will you please do me a favor? When you hear the sirens screaming and see the lights flashing, will you announce over the PA system that there is not a fire? It is just the fire department coming to see one its finest members one more time. And will you open the widow to his room? Thanks."
About five minutes later a hook and ladder truck arrived at the hospital , extended its ladder up to Bopsy's third floor open window and 14 firemen and two firewomen climbed up the ladder into Bopsy's room. With his mother's permission, they hugged him, held him, and told him how much they loved him.
With his dying breath, Bopsy looked up at the fire chief and said, "Chief am I really a fireman now?"
"Bobsy you are," the chief said. With those words, Bopsy smiled and closed his eyes for the last time.

پنجشنبه، مرداد ۱

نوع دوستی

وقتی صحبت از احساسات و عواطف و مردی و مردانگی و مرام و غیرت و محبت و فتوت و نوع دوستی و .... میشه ما ایرونی ها همیشه خودمون رو یک سرو گردن از همه دنیا و مردمش بالا تر می دونیم و تو حرف و سخنرانی و منبر رفتن و دادسخن دادن از اینکه ما چنین هستیم و چنانیم بدون ترمز اینقدر با سرعت پیش می رویم که یکی باید بگیردمون تا خودمون رو خفه نکنیم از این همه مرام و محبت و انسانیت و نوع دوستی و ....
نمی دونم شما تا چه اندازه به این موضوع فکر کرده اید ، ولی من خیلی در این خصوص فکر کردم و این باعث شد که به رفتارهای مردم بیشتر دقت کنم تا واقعا بفهمم در این مورد هم مردم فقط لاف می زنند یا حقیقت امر همین است و به اون توجهی نداشتم ، من معتقدم که مردم ما همیشه در هر موردی خیلی خوب حرف می زنند و سخنرانی می کنند ولی پای عمل که برسه خیلی ها جا می زنند ، از قدیم هم گفته اند که « مرگ خوبه ولی برای همسایه» . تو این مورد هم من هر چی بیشتر دقت کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که اینجا هم از نظر تئوری مردم ما پیش قراول هستند و هزاران داستان و حکایت و افسانه در این مورد دارند ( ایراد نگیرید که نه اینطوری ها هم نیست ما تو جنگ ایثار کردیم و چه و چه) ، قبول دارم همه آدما تو شرایط خاص ممکنه خواسته یا ناخواسته دست به کارهایی بزنند اما من منظور زندگی روزمره است ، زندگی معمولی و ساده نه شرایط خاص ، آیا در زندگی عادی خودمون واقعا اینطوری هستیم . تا حالا به رانندگی مردم تو خیابون دقت کردید ، به ایستادن توی صف ها ، رعایت حقوق در و همسایه و فامیل و دوست و آشنا ، چقدر خالصانه به کسی گفتید دوستش دارید؟ چقدر مهمونی دادید که توقع تلافی نداشتید؟ چقدر هدیه دادید که بیشترش رو متوقع نبودید؟ چند بار به سر این بچه های آدامس فروش سر چهارراهها یا دختر پسر های خردسال کنار خیابون که پشت وزنه دارند مشق می نویسند و هر از گاهی با چشمهای پر از حسرت به دست های شما خیره می شوند، دست نوازش کشیدید؟ تو محیط کار چند بار باعث ارتقا و ترفیع گرفتن همکاراتون شدید و خودتون رو ندیده گرفتید ؟ تا حالا چند بار به یک معلول یا نابینا کمک کردید تا از خیابون رد بشه ؟ تو اتوبوس چند بار حواستون بوده که جاتون رو به یه آدم خسته بدید؟ نا حالا شده تو خیابون همینطور به مردم سلام کنید ؟ چند بار تو جاده رانندگی می کردین و ماشینتون رو برای برداشتن یه تیکه سنک که وسط جاده افتاده متوقف کردید تا مبادا باعث حادثه ای بشه ؟چند بار از همسرتون به خاطر همراهی کردن و زحماتش به عنوان شریک زندگی خالصانه و بدون چشم داشت تشکر کردین ؟ چند بار به همسرو فرزند و همسایه و همکار و دوست و آشنا گفتید که دوستشون دارید و از بودن با اونا لذت می برید؟چند بار به خانه سالمندان سر زدید؟ چند بار رفتید به بیمارستان و از بچه های معصوم و بیگناه سرطانی و معلول عیادت کردید ؟ چند بار به پرورشگاه رفتید و دست نوازش به سر بچه های بی سرپرست کشیدید یا با هدیه ای دل اونا رو شاد کردید؟و چند بار و چند بار و ........
خوبه که آدم بعضی وقتها برای خودش این چند بار ها رو مرور کنه تا حداقل خودش رو بشناسه و ببینه که اینقدر که ادعا می کنیم اهل عمل هستیم یا نه؟
می دونم که برای هر کار نکردمون هزار دلیل می آوریم که نشد و نتونستیم و نمیشه و وقت نکردیم و یادمون رفت و ...... اما برای یک بار هم که شده بدون بهانه به خودمون فکر کنیم ، به کارهایی که کردیم و می کنیم و ببینیم که واقعا کجاییم و داریم به کجا می رویم .